تبلیغات
آیینه ی خــــــــدا
06:48
354
به امید تو...


وَ اَنْ یَرْزُقَنى طَلَبَ ثارى مَعَ اِمامٍ مهدی ظاهِرٍ ناطِقٍ بِالْحَقِّ مِنْکُمْ
.
و مرا روزیم کند که در رکاب امام زمان شما اهل بیت، که هادى و ظاهر شونده ناطق به حق است؛ خونخواه باشم

زندگی چیز دیگری شده است، تا به نامت رسیده‌ایم حسین!

عشق سوغات كربلاست، اگر مزه‌اش را چشیده‌ایم حسین!


تعجیل در ظهورش گناه نکنیم








06:15
353
...
زینب (س) خوب می دانست که این آخرین تصویرهائی است که مردمک چشمش از حسین (ع) بر میدارد ،

یک لحظه نگاه از او نمیگرفت ،

برادر به خیمه ها سر کشی میکرد ،

باز می گشت و با باقی مانده سپاه نورش سخن میگفت ،

فرزندان خردسالش را نوازش میکرد ،

گهگاهی هم برای چند لحظه بر تیرک خیمه ای تکیه میداد و نفسی تازه میکرد ،

و زینب یک آن از او غافل نبود ،

روز اولی که زینب به دنیا آمد پیامبر در آغوشش کشید و زینب گریه میکرد ،

قنداقه اش را بدست پدرش علی دادند دختر همچنان میگریست ،

مادر مهربانش او را به سینه چسباند ، چشمان کوچکش امان نمیداد

امام حسن دو ساله نوازشش کرد فایده ای نداشت ،

زینب را در آغوش حسین یک ساله گذاردند ،

صدای ضربان قلب حسین آرامش کرد و گریه قطع شد

و نو رسیده زهرا در آغوش برادر به خواب رفت

و یا آنگاه که عبدالله جعفر برای ازدواج با او با امیرالمومنین سخن می گفت ،

فرمود :

به عبدالله بگوئید به شرطی که : ازدواج ما سبب دوری از برادرم نگردد ،

در هر سفر که او رود من نیز با او باشم .

و اکنون حسینش برای همیشه از او فاصله می گرفت ،

از یک سو جذبه عشقی مقدس او را بدنبال برادر میکشاند

و از سوی دیگر مسئولیت سرپرستی دهها زن و کودک ،

و سنگین تر از آن رسالت ابلاغ پیام خون برادر او را بر جای میخشکاند ،

حسین سوار بر اسب آرام آرام در افق صحرا محو می شد ،

هیچگاه چون این لحظه اینقدر در عشق یک دیدار بی تاب نبود

که امام عالمیان به فریادش رسید ،

سفارش آخرین مادرش زهرا چون تحفه ای الهی تمام فضای خاطرش را به شوقی کشید ،

بی درنگ به دنبال برادر دوید و از نای جان فریاد میزد که

« مهلاً مهلا ، یابن الزهرا » ، ای پسر فاطمه لحظه ای درنگ کن ،

تو گوئی امام شهیدان نیز منتظر همین یک صدا بود ،

پای اسب بر زمین خشکید ، حسین با عجله روی بسمت خیام و بلافاصله از اسب به زیر آمد ،

اکنون خواهر و برادر دور از همه ، با هم راز میگویند :

« یا حسین ، مادرم گفته بود که در چنین لحظه ای زیر گلویت را ببوسم » ،

حسین لبخندی زد و به آسمان خیره شد تا خواهری که اکنون در آتش فراق آب می شد بر حنجره اش بوسه زند

و باز سوار رو به میدان براه افتاد .

خواهر آرام آرام اشک میریخت و تا حسین در خیل سپاه عمر سعد گم نشد به خیام باز نگشت ،

به فرمان برادر هیچ کس حق ندارد از خیام بیرون آید ،

زینب سعی دارد در پیش چشم اهل حرم خسته و نالان ننمایاند ،

کنار کودکی از فرزندان شهدا زانو میزد و با لبخند نوازشش میکرد ،

اما خدا میدانست که در دل خود چه طوفان غمی دارد .

هر گاه طول خیمه را میپیمود بی اراده از در چادر ، نگاهی بسوی میدان می افکند

و چیزی زیر لب زمزمه میکرد ،

مدتی بود که دیگر تکبیر حسین بگوش نمیرسید ،

که ناگاه صدای شیون غریبی ،

او را متوجه بیرون خیام کرد ،

اهل حرم چیزی دیده بودند و از غم بر سر و سینه میکوفتند ،

سراسیمه پرده خیمه را کنار زد ، اسب سفید حسین بود بدون سوار و خسته ،

خون سرخ تک سوار شهادت یالش را خضاب کرده بود ،

زینب بی درنگ به سمت گودال قتلگاه میدوید ،

گوئی عشق در برابر عقل قدرت نمائی میکرد ،

دختر حسین آرام صورت اسب را میان دستان کوچکش گرفت :

« ای ذوالجناح میدانم چه پیامی داری ، اما سئوالم را پاسخ ده ،

آیا پدر مظلومم با لب تشنه جان داد یا نه ؟ ... »

اکنون میرفت تا جانسوزترین صحنه آفرینش به روی پرده وجود آید .

گامهای زینب لحظه ای بر فراز تلی که بعدها بنام خود او نامگذاری شد قرار گرفت ،

چشم بر گودال دوخت ، از دور صحنه ای را دید که هرگز قصد باورش را نداشت

با عجله به سمت پیکر حسین سرازیر شد

در چند قدمی جسم خونین ابی عبدالله ایستاد

و بعد آرام آرام و با احترامی شگرف بطرف برادر گام زد .

ای آسمان کربلا تو شاهدی که در آن لحظه بر زینب چه گذشت ،

زانوانش که دیگر تاب ایستادن نداشت بر بالین حسین بر زمین بوسه زد

و همانگونه که با قطرات اشکش بدن خونین حسین را شستشو میداد ،

با پنجه های لرزانش نیزه های شکسته را کنار میزد

و زیر لب فقط یک ندا : « انت اخی وا محمدا واعلیا » ،

اللهم بحق زینب کبری سلام الله علیها و اخیها حسین علیه السلام عجل لمولانا الفرج و اجعلنا من خیر انصاره و اعوانه


تعجیل در ظهورش گناه نکنیم







13:45
351
سلام بر محرم...


سلام بر  محرم...
سلام بر حسین ع و لب عطشانش
سلام بر مهدی عج و دل سوزانش

اعمال دهه اول ماه محرم{کلیک کنید}

التماس دعای فرج مولا..


تعجیل در ظهورش گناه نکنیم






13:08
350
راستش‌ را به‌ ما نگفتند...
گفتند: تو كه‌ بیایی‌ خون‌ به‌ پا می‌كنی‌،جوی‌ خون‌ به‌ راه‌ می‌اندازی‌ و از كشته‌ پشته‌ می‌سازی‌ و ما را از ظهور تو ترساندند.

:راستش‌ را به‌ ما نگفتند یا لااقل‌ همة‌ راست‌ را به‌ ما نگفتند.
گفتند: تو كه‌ بیایی‌ خون‌ به‌ پا می‌كنی‌،جوی‌ خون‌ به‌ راه‌ می‌اندازی‌ و از كشته‌ پشته‌ می‌سازی‌ و ما را از ظهور تو ترساندند.

درست‌ مثل‌ اینكه‌ حادثه‌ای‌ به‌ شیرینی‌ تولد را كتمان‌ كنند و تنها از درد زادن‌ بگویند.
ما از همان‌ كودكی‌، تو را دوست‌ داشتیم‌. با همة‌ فطرتمان‌ به‌ تو عشق‌ می‌ورزیدیم‌ و با همة‌ وجودمان‌ بی‌تاب‌ آمدنت‌ بودیم‌.

عشق‌ تو با سرشت‌ ما عجین‌ شده‌ بود و آمدنت‌، طبیعی‌ترین‌ و شیرین‌ترین‌ نیازمان‌ بود.
اما ... اما كسی‌ به‌ ما نگفت‌ كه‌ چه‌ گلستانی‌ می‌شود جهان‌، وقتی‌ كه‌ تو بیایی‌.
همه‌، پیش‌ از آنكه‌ نگاه‌ مهرگستر و دست‌های‌ عاطفه‌ تو را توصیف‌ كنند، شمشیر تو را نشانمان‌ دادند.

آری‌، برای‌ اینكه‌ گل‌ها و نهال‌ها رشد كنند، باید علف‌های‌ هرز را وجین‌ كرد و این‌ جز با داسی‌ برنده‌ و سهمگین‌، ممكن‌ نیست‌.

آری‌، برای‌ اینكه‌ مظلومان‌ تاریخ‌، نفسی‌ به‌ راحتی‌ بكشند، باید پشت‌ و پوزة‌ ظالمان‌ و ستمگران‌ را به‌ خاك‌ مالید و نسلشان‌ را از روی‌ زمین‌ برچید.
آری‌، برای‌ اینكه‌ عدالت‌ بر كرسی‌ بنشیند، هر چه‌ سریر ستم‌آلودة‌ سلطنت‌ را باید واژگون‌ كرد و به‌ دست‌ نابودی‌ سپرد.

و اینها همه‌، همان‌ معجزه‌ای‌ است‌ كه‌ تنها از دست‌ تو برمی‌آید و تنها با دست‌ تو محقق‌ می‌شود.
اما مگر نه‌ اینكه‌ اینها همه‌ مقدمه‌ است‌ برای‌ رسیدن‌ به‌ بهشتی‌ كه‌ تو بانی‌ آنی‌ .
آن‌ بهشت‌ را كسی‌ برای‌ ما ترسیم‌ نكرد.

كسی‌ به‌ ما نگفت‌ كه‌ آن‌ ساحل‌ امید كه‌ در پس‌ این‌ دریای‌ خون‌ نشسته‌ است‌، چگونه‌ ساحلی‌ است‌؟!
كسی‌ به‌ ما نگفت‌ كه‌ وقتی‌ تو بیایی‌:
پرندگان‌ در آشیانه‌های‌ خود جشن‌ می‌گیرند و ماهیان‌ دریاها شادمان‌ می‌شوند و چشمه‌ساران‌ می‌جوشند و زمین‌ چندین‌ برابر محصول‌ خویش‌ را عرضه‌ می‌كند.


به‌ ما نگفتند كه‌ وقتی‌ تو بیایی‌:
دل‌های‌ بندگان‌ را آكنده‌ از عبادت‌ و اطاعت‌ می‌كنی‌ و عدالت‌ بر همه‌ جا دامن‌ می‌گسترد و خدا به‌ واسطة‌ تو دروغ‌ را ریشه‌كن‌ می‌كند و خوی‌ ستمگری‌ و درندگی‌ را محو می‌سازد و طوق‌ ذلت‌ و بردگی‌ را از گردن‌ خلایق‌ برمی‌دارد.

به‌ ما نگفتند كه‌ وقتی‌ تو بیایی‌:
ساكنان‌ زمین‌ و آسمان‌ به‌ تو عشق‌ می‌ورزند، آسمان‌ بارانش‌ را فرو می‌فرستد، زمین‌، گیاهان‌ خود را می‌رویاند... و زندگان‌ آرزو می‌كنند كه‌ كاش‌ مردگانشان‌ زنده‌ بودند و عدل‌ و آرامش‌ حقیقی‌ را می‌دیدند و می‌دیدند كه‌ خداوند چگونه‌ بركاتش‌ را بر اهل‌ زمین‌ فرو می‌فرستد.

به‌ ما نگفتند كه‌ وقتی‌ تو بیایی‌:
همة‌ امت‌ به‌ آغوش‌ تو پناه‌ می‌آورند همانند زنبوران‌ عسل‌ به‌ ملكة‌ خویش‌.
و تو عدالت‌ را آنچنان‌ كه‌ باید و شاید در پهنة‌ جهان‌ می‌گستری‌ و خفته‌ای‌ را بیدار نمی‌كنی‌ و خونی‌ را نمی‌ریزی‌.

به‌ ما نگفته‌ بودند كه‌ وقتی‌ تو بیایی‌:
رفاه‌ و آسایشی‌ می‌آید كه‌ نظیر آن‌ پیش‌ از این‌، نیامده‌ است‌. مال‌ و ثروت‌ آنچنان‌ وفور می‌یابد كه‌ هر كه‌ نزد تو بیاید فوق‌ تصورش‌، دریافت‌ می‌كند.

به‌ ما نگفتند كه‌ وقتی‌ تو بیایی‌:
اموال‌ را چون‌ سیل‌، جاری‌ می‌كنی‌، و بخشش‌های‌ كلان‌ خویش‌ را هرگز شماره‌ نمی‌كنی‌.

به‌ ما نگفتند كه‌ وقتی‌ تو بیایی‌:
هیچ‌كس‌ فقیر نمی‌ماند و مردم‌ برای‌ صدقه‌ دادن‌ به‌ دنبال‌ نیازمند می‌گردند و پیدا نمی‌كنند. مال‌ را به‌ هر كه‌ عرضه‌ می‌كنند، می‌گوید: بی‌نیازم‌.

ای‌ محبوب‌ ازلی‌ و ای‌ معشوق‌ آسمانی‌!
ما بی‌آنكه‌ مختصات‌ آن‌ بهشت‌ موعود را بدانیم‌ و مدینة‌ فاضلة‌ حضور تو را بشناسیم‌ تو را دوست‌ می‌داشتیم‌ و به‌ تو عشق‌ می‌ورزیدیم‌.

كه‌ عشق‌ تو با سرشت‌ها عجین‌ شده‌ بود و آمدنت‌ طبیعی‌ترین‌ و شیرین‌ترین‌ نیازمان‌ بود.
ظهور تو بی‌تردید بزرگترین‌ جشن‌ عالم‌ خواهد بود و عاقبت‌ جهان‌ را ختم‌ به‌ خیر خواهد كرد.

كلك‌ مشاطه‌ صنعش‌ نكشد نقش‌ مراد
هركه‌ اقرار بدین‌ حسن‌ خداداد نكرد

نوشته: سید مهدی شجاعی

منبع:باشگاه


تعجیل در ظهورش گناه نکنیم