تبلیغات
آیینه ی خــــــــدا
07:15
353
...
زینب (س) خوب می دانست که این آخرین تصویرهائی است که مردمک چشمش از حسین (ع) بر میدارد ،

یک لحظه نگاه از او نمیگرفت ،

برادر به خیمه ها سر کشی میکرد ،

باز می گشت و با باقی مانده سپاه نورش سخن میگفت ،

فرزندان خردسالش را نوازش میکرد ،

گهگاهی هم برای چند لحظه بر تیرک خیمه ای تکیه میداد و نفسی تازه میکرد ،

و زینب یک آن از او غافل نبود ،

روز اولی که زینب به دنیا آمد پیامبر در آغوشش کشید و زینب گریه میکرد ،

قنداقه اش را بدست پدرش علی دادند دختر همچنان میگریست ،

مادر مهربانش او را به سینه چسباند ، چشمان کوچکش امان نمیداد

امام حسن دو ساله نوازشش کرد فایده ای نداشت ،

زینب را در آغوش حسین یک ساله گذاردند ،

صدای ضربان قلب حسین آرامش کرد و گریه قطع شد

و نو رسیده زهرا در آغوش برادر به خواب رفت

و یا آنگاه که عبدالله جعفر برای ازدواج با او با امیرالمومنین سخن می گفت ،

فرمود :

به عبدالله بگوئید به شرطی که : ازدواج ما سبب دوری از برادرم نگردد ،

در هر سفر که او رود من نیز با او باشم .

و اکنون حسینش برای همیشه از او فاصله می گرفت ،

از یک سو جذبه عشقی مقدس او را بدنبال برادر میکشاند

و از سوی دیگر مسئولیت سرپرستی دهها زن و کودک ،

و سنگین تر از آن رسالت ابلاغ پیام خون برادر او را بر جای میخشکاند ،

حسین سوار بر اسب آرام آرام در افق صحرا محو می شد ،

هیچگاه چون این لحظه اینقدر در عشق یک دیدار بی تاب نبود

که امام عالمیان به فریادش رسید ،

سفارش آخرین مادرش زهرا چون تحفه ای الهی تمام فضای خاطرش را به شوقی کشید ،

بی درنگ به دنبال برادر دوید و از نای جان فریاد میزد که

« مهلاً مهلا ، یابن الزهرا » ، ای پسر فاطمه لحظه ای درنگ کن ،

تو گوئی امام شهیدان نیز منتظر همین یک صدا بود ،

پای اسب بر زمین خشکید ، حسین با عجله روی بسمت خیام و بلافاصله از اسب به زیر آمد ،

اکنون خواهر و برادر دور از همه ، با هم راز میگویند :

« یا حسین ، مادرم گفته بود که در چنین لحظه ای زیر گلویت را ببوسم » ،

حسین لبخندی زد و به آسمان خیره شد تا خواهری که اکنون در آتش فراق آب می شد بر حنجره اش بوسه زند

و باز سوار رو به میدان براه افتاد .

خواهر آرام آرام اشک میریخت و تا حسین در خیل سپاه عمر سعد گم نشد به خیام باز نگشت ،

به فرمان برادر هیچ کس حق ندارد از خیام بیرون آید ،

زینب سعی دارد در پیش چشم اهل حرم خسته و نالان ننمایاند ،

کنار کودکی از فرزندان شهدا زانو میزد و با لبخند نوازشش میکرد ،

اما خدا میدانست که در دل خود چه طوفان غمی دارد .

هر گاه طول خیمه را میپیمود بی اراده از در چادر ، نگاهی بسوی میدان می افکند

و چیزی زیر لب زمزمه میکرد ،

مدتی بود که دیگر تکبیر حسین بگوش نمیرسید ،

که ناگاه صدای شیون غریبی ،

او را متوجه بیرون خیام کرد ،

اهل حرم چیزی دیده بودند و از غم بر سر و سینه میکوفتند ،

سراسیمه پرده خیمه را کنار زد ، اسب سفید حسین بود بدون سوار و خسته ،

خون سرخ تک سوار شهادت یالش را خضاب کرده بود ،

زینب بی درنگ به سمت گودال قتلگاه میدوید ،

گوئی عشق در برابر عقل قدرت نمائی میکرد ،

دختر حسین آرام صورت اسب را میان دستان کوچکش گرفت :

« ای ذوالجناح میدانم چه پیامی داری ، اما سئوالم را پاسخ ده ،

آیا پدر مظلومم با لب تشنه جان داد یا نه ؟ ... »

اکنون میرفت تا جانسوزترین صحنه آفرینش به روی پرده وجود آید .

گامهای زینب لحظه ای بر فراز تلی که بعدها بنام خود او نامگذاری شد قرار گرفت ،

چشم بر گودال دوخت ، از دور صحنه ای را دید که هرگز قصد باورش را نداشت

با عجله به سمت پیکر حسین سرازیر شد

در چند قدمی جسم خونین ابی عبدالله ایستاد

و بعد آرام آرام و با احترامی شگرف بطرف برادر گام زد .

ای آسمان کربلا تو شاهدی که در آن لحظه بر زینب چه گذشت ،

زانوانش که دیگر تاب ایستادن نداشت بر بالین حسین بر زمین بوسه زد

و همانگونه که با قطرات اشکش بدن خونین حسین را شستشو میداد ،

با پنجه های لرزانش نیزه های شکسته را کنار میزد

و زیر لب فقط یک ندا : « انت اخی وا محمدا واعلیا » ،

اللهم بحق زینب کبری سلام الله علیها و اخیها حسین علیه السلام عجل لمولانا الفرج و اجعلنا من خیر انصاره و اعوانه


تعجیل در ظهورش گناه نکنیم